تبليغاتX
جهت گرفتن فال به انتهای وب مراجعه کنید
 

روز انتخابات من به همراه شوهرم صبح زود رفتیم و رای دادیم ولی ۲ ساعتی در صف بودیم و همه هم به موسوی رای دادند بعد از آن به منزل مادرم رفتیم و شهرزاد تلفن زد و گفت از بس همه جا شلوغ بوده نتوانسته رای بدهد

مادرم که یکی از زبل های دنیاست گفت بیا تا یه جایی ببرمت که فقط ۲ و ۳ نفرن!!

شهرزاد آمد و من هم همراه آن ها جهت تفریح رفتم (( آخه اون روز خیلی شاد بودم )) یک مسجد بود در شهرک غرب و در محله خانواده های شهدا بود براستی فقط ۲ و ۳ نفر به چشم می خوردند که احمدی نژادی هم بودند !! (بقیه آن ها کجا بودند خدا می داند )مادرم هم سوار اتومبیلش منتظر ما بود وقتی برگشتیم گفت:" همه منو چپ چپ نگاه می کنن چرا؟"

من:" یه نگاه به ماشینت بنداز!! اون پارچه سبزه چیه رو آنتن ماشین بستی !!؟ "

مادرم:"


+ نوشته شده در 88/03/30ساعت 11:32
توسط منا موضوع: روزمره ها|
 

مثل يک درنای وحشی تا افق پرواز کن

قصه ای ديگر برای فصل سرما ساز کن

 

زندگی تکرار زخم کهنه ديروز نيست

بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن

 

افسوس!!

 


+ نوشته شده در 88/03/23ساعت 10:38
توسط منا موضوع: |
میگم :کاشکی انتخابات به دوردوم کشیده بشه.

میگه :نه بابا من مطمئنم موسوی یه زرب میره واسه ریاست جمهموری.

میگم: من که واسه برنده شدن موسوی آرزو نمیکنم  . دلم نمی خواهد این روزای پرهیجان  به این زودی

تموم بشه

 

شهرزاد مهیج

پی نوشت:من میخوام به کروبی رای بدم شیخ اصلاحات  


پی نوشت: من منا هستم ومی خوام بگم ما دو تا(شهرزاد و منا) نظرهای متفاوت داریم ولی من یکی مخلص هر دو نامزد هستم! 


+ نوشته شده در 88/03/19ساعت 15:22
توسط شهرزاد موضوع: روزمره ها|
 

همسرم یک دختر دایی یک ساله داردبا نام حنا !!!!!!!!! از آجا که خانم ها ذرات وجودی باهوش و سلول های بی نظیر دارند این خانم کوچک هم که البته مستثنی نیست از ۹ ماهگی شروع به قر دادن نمود و چندی است که لب به سخن گشوده است

مادرش تعریف می کند:

((((چند وقته که می خوام از پوشک بگیرمش برای همین بهش گفتم : حنا ! اگه تو خودت خرابکاری کنی هم می زنمت هم خفت می کنم.... (البته من کلی از این روش تربیتی رنجیده خاطر گشتم، متاسفم!)

میگه هنوز این حرف تو دهنم داشت می چرخید که حنا بدو بدو رفت تو اتاق و ..... بله خودشو خیس کرد !!! بعد سریع اومد پیش من و گفت: مامان بزن و خفم کن!!!

مامان:"" ))))

 


+ نوشته شده در 88/03/10ساعت 15:50
توسط منا موضوع: روزمره ها|
آشپزی آسون میشه اگه زودپزت تفال باشه از این کلیپسو ها که با یه انگشت بسته میشه

خورش قیمه درعرض ۳۰ دقیقه ....خورش فسنجون با مرغ فقط ۲۰ دقیقه

معلومه که ندید بدیدم.نه؟

 

شهرزاد تازه بدوران رسیده

 

پی نوشت: کسی میدونه چرا این گل پسر وقتی سوئیچ یا دسته کلید میبینه خون جلوی چشاشو میگیره ؟(تا وقتی سوئیچ رو بدست بیاره )

 


+ نوشته شده در 88/03/10ساعت 11:35
توسط شهرزاد موضوع: آشپزی|
میگه:من که دوست دارم کروبی رئیس جمهور بشه اما تمام شیشه های ماشینمو از عکسای میرحسین پر کردم 

میگم:بیچاره کروبی اگه همه طرفداراش مثل تو باشن بیشتر مثل نفوذی رقیب عمل میکنی تا طرفدار

 

شهرزاد سیاسی


+ نوشته شده در 88/03/06ساعت 13:31
توسط شهرزاد موضوع: روزمره ها|

پرستارپسرم خانم ۲۶ ساله ایه که تو کاربا بچه ها خیلی وارد تر از خود منه دلیلشم اینه که خودش ۲ تا بچه زیر۴ سال داره اما غیرازنگهداری از بچه تهیه غذا - به اندازه نهار خودشون وشام ما - هم یکی از وظایفشه بهش 

 

میگم:پس شام شب ما کو ؟چیزی از نهار نمونده؟

میگه:امروزخیلی با بچه بازی کردم گرسنه شدم همه رو خوردم

میگم :خب پس زیادتردرست کن که اگه زیاد هم خوردی باز برا ما هم بمونه

 

چند روز بعد دوباره

میگم :ماکارونی درست کردی بدون ته دیگ؟

میگه :ته دیگه سیب زمینی گذاشتم خیلی خوش مزه شد همش و خوردم

میگم:نوش جونت ولی از حالا به بعد بدون سهمت از غذا یک  به چهاره .یک چهارم رو میخوری سه چهارم لطف میکنی میذاری بمونه ما هم بخوریم

 

چند روز بعد دوباره

میگم :من صبح برا ناهارتون و شام خودمون فسنجون درست کردم پس کو؟

میگه:امروز معدم هی میسوخت مجبورشدم چند بارغذا بخورم تموم شد..(قبلا گفته که فسنجون خیلی دوست داره )

 

چند روز بعد دوباره

میگم:صبح فرستادمت ماالشعیرخریدی کجاگذاشتی؟

میگه:من همشو خوردم خیلی ماالشعیردوست دارم

 

چندروز بعد دوباره

میگم:این جعبه شیرینی رو نیم ساعت پیش خریدم گذاشتم روی اپن میخواستم بدم امروز ببری برا پسرت که میگی ازاینا خیلی دوست داره ...مریم بابا رحم کن ...دوردیفش رو کاملا خالی کردی

میگه :آخه صبحونه نخورده بودم ...

 

 

کم کم دارم علت خیلی از اتفاقات رو کشف میکنم

اینکه چرا بچه هاش سوئ تغذیه شدید دارند یا اینکه چرا صاحب کار قبلیش کنارگذاشتتش

 

شهرزاد کاشف

 

پی نوشت:لازمه اضافه کنم این خانم پرستار  اصلا چاق نیست (زیر ۵۰ کیلو وزنشه و قدش حدودا ۱۶۰ )فک کنم پرکاری تیروئید داره نمیدونم

 


+ نوشته شده در 88/03/04ساعت 11:41
توسط شهرزاد موضوع: من و پرستار بچه|
 

شماره ۱) ۸ ساله بودم و کلاس دوم دبستان! مدرسه ما کنار یک مدرسه دبستان پسرانه بود من هرگاه از مدرسه تعطیل می شدم مدام چشمم رو به مدرسه مذکر و پسران زیبای آن می چرخید و چه عشوه ها که نمی آمدم  

یک روز در راه بازگشت به خانه که حدود نصف کوچه از دبستان تا خانه فاصله بود!! پسری ۷ ساله توجه مرا جلب نمود (از کتاباش فهمیدم) من هی برمی گشتم و پشت سرم را نگاه می کردم و به آن پسر مهربان چشمک می زدم  (آن وقت می گویند پسر ها دنبال دخترها می افتند)

وقتی به خانه آمدم از ترس داشتم می مردم چون همیشه مادرم می گفت :" از چشمات همه چی رو می فهمم!!"

من هم برای اینکه لو نروم یک  ۱۰ دقیقه ای از مامان دور شدم و فکر می کردم که چه دروغی سوار کنم که نفهمد!!

خلاصه به پیش مامانم رفتم و ..... حدس بزنید چه گفتم!!

گفتم:" امروز داشتم میومدم یه پسره هی به من نگاه می کرد منم واسه اینکه بگم فهمیدم مجبور شدم چشمک زدم".

مامان:""

شماره ۲)در همان سن با پسر همسایه بغلی دوست بودم او ۶ ساله بود  و ما هر روز عصر در کوچه با هم دوچرخه سواری می کردیم یک روز دوچرخه او خراب بود و من از فرصت استفاده کردم و از او خواستم با من سوار دوچرخه شود و دوترک سوار شویم آن کودک ساده نیز سوار شد البته من و او بسیار هم را دوست داشتیم و هر روز باید با هم می بودیم خلاصه عشق بنده فوران نمود و  بله یک ماچ آبدار از لپ نازش کردم

وقتی به خانه آمدم  مادرم پرسید:" حسابی بازی کردی ها خوش گذشت؟"

من:" آره ! منو فرهاد کلی دوچرخه سواری کردیم آخه اون دوچرخش خراب شده بود سوار دوچرخه من شد ولی من خیلی دختر خوبی بودم اصلا بوسش نکردم!"

مامان:""


+ نوشته شده در 88/03/02ساعت 10:34
توسط منا موضوع: عشقولانه های منا|

میپرسه متولد چه ماهی هستی ؟

 

میگم آبان و میتونم حدس بزنم داره به چی فک میکنه.

 

میگه زنای متولد آبان خیلی حسودن.

 

جوابشو چی باید بدم ؟نه واقعا شما بگید ...من که میگم جواب بعضی حرفا فقط یه

پس گردنیه .

 

شهرزاد ذاتا حسود

 

پی نوشت : دلم نمی خواد طرف آدمایی که راحت بقیه رو قضاوت میکنن برم ...امااگه

طرف فامیل نزدیک باشه ناخوداگاه نمیشه دیگه ندیدش.


+ نوشته شده در 88/02/30ساعت 13:16
توسط شهرزاد موضوع: روزمره ها|

شاید۴ یا۵ سالی میشه وبلاگ میخونم.

بعضی وبلاگ ها خیلی حرفه ای مینویسند یا اصلا مال خبرنگارای حرفه ای هستند .بعضی ها خیلی قلمبه سلمبه مینویسند متناشون بنظرم ساده نیست .بعضی ها هم طولانی مینویسند برای داستان خوندن نمیام سراغ وبلاگ خونی. 

بطورکلی وبلاگهایی رو میخونم که نوشته هاشون کوتاه و روان و غیرتخصصی باشه ....از هر دری سخنی روزمره نویسی ها رو هم دوست دارم بخونم ..(انگارفضولی تو زندگی مردم رودوست دارم)

خلاصه همیشه خواننده بودم و ۹۹درصد از این خواننده های خاموش بودم که متن و میخونه و میره .اما فک میکردم باید حتما آدم نویسنده باشه تا صاحب وبلاگ باشه  .منم که آخرنویسندگی ...تو مدرسه  برای نوشتن انشا عزامیگرفتم و کلی به بقیه باج میدادم تا برام انشا بنویسند ...

اما چند ماه پیش تو یه سایتی یا شایدم وبلاگی خوندم که یه نفر تو یه کنفرانسی یا یه نشستی که راجع به وبلاک نویسی بوده (باکلاس بودها این آدمه خارجکی بود ) گفته که "هرکسی که میتونه حرف بزنه پس میتونه وبلاگ بنویسه "

منو میگی تو دلم گفتم عجب یعنی  بهم سادگی !!!

حالا دارم امتحان میکنم ببینم تا کی میتونم اینجا حرفایی بزنم که ارزش خوندن داشته باشه.

اما ازوقتی وبلاگ دارم از خواننده خاموش تغییر مد دادم به خواننده ای که کامنت میذاره .علتش هم که برا ی همتون جزو واضحاته احتیاج به توضیح نداره که صاحبان وبلاگ چقدرازداشتن تعداد بالای  کامنت گذاران  ذوق مرگ میشن.و انا ایضا.

 

شهرزاد پرچونه


+ نوشته شده در 88/02/29ساعت 15:22
توسط شهرزاد موضوع: |

sarzende

منا

sarzende

http://sarzende.blogfa.com

جهت گرفتن فال به انتهای وب مراجعه کنید

جهت گرفتن فال به انتهای وب مراجعه کنید

جهت گرفتن فال به انتهای وب مراجعه کنید

با سلام به تمام بازدیدکنندگان عزیز
جمع نویسندگان وبلاگ سرزنده ضمن خیر مقدم به شما عزیزان ،آرزومند لحظاتی خوش برای شما هستند. سرزنده

جهت گرفتن فال به انتهای وب مراجعه کنید

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

فالنامه
به وبلاگ سرزنده خوش آمدید براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه